الملا فتح الله الكاشاني

74

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )

و اگر من دعا كنم و خداى اجابت كند شما تابع من شويد همه اقرار دادند و بتان را آراسته كردند و از ايشان باران خواستند اجابت نشد الياس دعا كرد فى الحال باران آمد همه از عهد خود برگشتند و در انكار افزودند . فَكَذَّبُوهُ پس تكذيب كردند او را حق تعالى خطاب كرد بالياس كه از ميان ايشان بيرون رو فَإِنَّهُمْ پس بدرستى كه ايشان لَمُحْضَرُونَ هر آينه حاضر شدگانند در عذاب . إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ مگر بندگان خداى كه پاك شدگان بودند از شرك و نفاق آخر الياس از ميان قوم بيرون آمد فرمان رسيد فلان روز در فلان موضع رو و هر چه بر تو ظاهر شود بر آن سوار شو الياس در زمان معين بمقام مقرر رفت و صورت شيرى يا اسبى يا شترى پيش وى آمده بر آن سوار شد و اليسع را خليفهء خود گردانيد حق تعالى او را برو بال داده و شهوة و طعام و شراب از او برداشت و با فرشتگان بپرواز آمد و او موكلست بر بيابانها چنان كه خضر بر درياها و در عرفات با هم ملاقات ميكنند و در رمضان با هم در بيت المقدس افطار مينمايند و جمعى از صلحاى امة ايشانرا مىبينند و سعيد جبير رواية كند كه مردى صالح گفت باردن ميرفتم در ميان روز كه آفتاب بغايت گرم بود مرديرا ديدم در ميان بيابان ايستاده گفتم تو كيستى جواب نداد ديگر باره پرسيدم هيچ نگفت نوبة سيم كه سؤال كردم گفت الياس چون نام الياس شنيدم خوفى و لرزى بر من واقع شد بمرتبه كه نتوانستم كه ضبط خود كنم گفتم دعا كن تا ترس از من زايل شود او سر برداشت و دعا كرد فى الحال من به خود آمدم در اثناى دعا شنيدم كه هشت نام خدايرا بر زبان راند يا رحيم يا حنان يا منان يا حى يا قيوم و سه نام ديگر سريانى بود بعد از آن دست بر كتف من نهاد چنان كه خنكى و راحتى به من رسيد او را گفتم وحى به تو ميآيد گفت تا خداى تعالى خاتم الانبياء را فرستاد وحى از من منقطع شد گفتم امروز چند پيغمبر زنده‌اند فرمود چهار دو در آسمان و آن ادريس است و عيسى و دو در زمين و آن خضر است و من گفتم خضر كجا باشد گفت به جزائر دريا گفتم او را بينى گفت آرى در موسم حج و در آن وقت در ميان مروان و اهل شام قتال واقع شده بود گفتم چه ميگوئى در حق مروان گفت جباريست طاغى و باغى آنان كه با اويند از قاتل و مقتول اهل دوزخ‌اند گفتم من در آن ميان بودم اما هيچ جنگ نكردم اكنون توبه كردم از آن آيا توبهء من قبولست گفت بلى اما ديگر در مثل اين معركه داخل مشو در اثناى اين كلام دو تا نان پيش من نهاد از شير شيرين‌تر و از برف سفيدتر و مرا گفت اين نان بخور من از آن يكى را و نيمى خوردم و نيمهء ديگر از پيش من برداشتند ندانستم كه آن نان كه نهاد و كه برداشت شترى در آن صحرا چرا ميكرد بيامد پيش از آنكه كسى آن را